خنده بازار
بخند تا دنیا بهت بخنده...... :D
درباره وبلاگ


می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !!
نويسندگان
سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 19:15 :: نويسنده : pls

  اگه يه روز وقتي که تو خيابون راه مي ريد يه دختر جلو امد و گفت که از شما خوشش مياد بايد اول 
دورو برتونو خوب نگاه کنيد و بعد بدون هيچ حرفي با اخرين سرعت و بدون نگاه کردن به عقب از اونجا 
فرار کنيد!!!مي گيد:چرا؟ الان بهتون مي گم:

1.بابا اون همون حسن(دوست جون جوني تونه)که چادر سرش کرده.

2.دوربين مخفيه.

3.دختره حالش خوب نيست و ممکنه گرد نخود با دز بالا مصرف کرده باشه(تو اين حالت پيشنهاد مي 
کنيم شرط انسانيت را به جا بيارين و اونو به اولين بيمارستان برسونيد).

4.ممکنه طرف از ديونه خونه در رفته باشه!

5.بخواد شما رو امتحان کنه(يعني فرستاده تام الختيار دوست دخترتون باشه.مثلآ يه چيزي تو مايه 
هاي ميتي کومون).

6 بخواد شما رو اسگل کنه تا با دوستاش که همگي پشت ديوار قايم شدن بهت بخندند(تو اين حالت 
هم توصيه مي شه بخاطر ادب کردن و حفظ شان پسرا در جامعه-قبل از اينکه فرار کني يه مشت 
محکم تو دماغ تازه عمل شدش بزنيد).

7.بخواد مثل اوار رو سرتون خراب شه...اه شما هيچي نمفهميد...يعني زنتون شه(اين خطرناک 
ترين حالت موجود است...امار نشون داده از هر 100 نفر 1 نفرجان سالم به در برده!)

8.ممکنه ادم فضايي باشه که رفته تو جلد يه دختر و بخواد شما رو با خودش ببره فضا روتون ازمايش 
بکنه(اخر تخيل بود نه؟).



10.%0.0001 هم احتمال داره طرف راست بگه که کلآ به ريسکش نمي ارزه!
خلاصه از من گفتن 2 تا پا داريد 4 تا ديگه قرض کنيد فرار کنيد وگرنه عواقب بعديش پاي
خودتونه...همين طوري ميشه که در شهر ادامو نشون ميده و همه ميگن از دست دوست ناباب...

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 19:14 :: نويسنده : pls

 سفارش یارو به فرزندش :

برو مسجد هم نمازت رو بخون هم کفشاتو عوض کن !:9:

.

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 19:13 :: نويسنده : pls

  یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 19:11 :: نويسنده : pls
از خياباني (گزارشگر فوتبال) ميپرسن نظرت راجع به نيروي انتظامي چيه؟
خياباني ميگه اي تو روحشون ازشون متنفرم !
ميگن آخه چرا؟!!

 

ميگه آخه هر زن خرابي رو تو خيابون دستگير ميکنن ميگن زن خيابانيه!!!:9:

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:51 :: نويسنده : pls

 

{-177-}

عشق مثله پنیر میمونه، 

زیادش آدمو خنگ میکنه، 

نرمالش فقط تا یک ساعت آدمو سیر نگه میداره، 

هیچ کس هم بدونه پنیر نمرده . . . 

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:50 :: نويسنده : pls

  سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری ،چای بخورد{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:46 :: نويسنده : pls

  وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ،

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم

منتظر است نامش را صدا کنم ...

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:44 :: نويسنده : pls

  هر وقت خواستی در موردِ من قضاوت کنی
قبلش مطمئن شو خودت آدمِ کاملی هستی....

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:44 :: نويسنده : pls

  ﻋﺰﺭﺍﺋﯿﻞ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﺍﮔﺮ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﺟﺎﻥ
ﺟﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺣﺮﻓﻪ ﺍﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 09:43 :: نويسنده : pls

   آدم حـسـاب کـردن بـعـضـیـــــا خـیـانـت بـه عـالـم بـشـریـتـه...........

پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران