خنده بازار
بخند تا دنیا بهت بخنده...... :D
درباره وبلاگ


می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !!
نويسندگان
چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:53 :: نويسنده : pls

  مبانی کامپیوتر:

آن بخش از یک سیستم را که می‌توان با چکش خرد کرد، سخت‌افزار و آن قسمت را که فقط می‌توان به آن فحش داد، نرم‌افزار می‌گویند!

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:50 :: نويسنده : pls

 

  تا حالا دقت کردین جمله :
(با تمام احترامی که واستون قائلم)
استارتی است برای قهوه ای کردن طرف مقابل ؟

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:48 :: نويسنده : pls

 

آدمها رو نه تو سفر و نه توی رابطه بلکه توی ایستگاه های صلواتی بشناسید !

 

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:47 :: نويسنده : pls

  میگن که تو بهشت

لازم نیست یه بار که یو اس بی رو میزنی به کامپیوتر

درش بیاری برعکسش کنی دوباره بزنی !


همیشه بار اول همون جهتیه که باید باشه !

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:45 :: نويسنده : pls

  وقتی دلت با من نیست......

، اصن هیچی

به درک که نیس ، پاشو پاشو برو کنار بزا باد بیاد ! میخوام سر به تنت نباشه !

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:43 :: نويسنده : pls

 ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﺘﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﻮ ﺩﻣﺎﻏﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻦ: ﺩﺍﺭﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ؟

ﺑﺎﯾﺪ ﺳﺮﯾﻊ ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺑﮕﯽ “ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻩ… ”

.

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:41 :: نويسنده : pls

 ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ

ﺍﻭﻥ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺒﺎﺭﺕ : ﻣﺮﺩﺍ ﻫﻤﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩ ،

ﯾﻪ ﺯﻥ ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ؟

چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:40 :: نويسنده : pls

 ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺷﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ؛

ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﺭﻓﺘﻦ ،

ﻣﺮﺩﻡ ۱۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻨﻦ ،

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺑﻮﮐﺲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺭﺍﻧﺪ ﺩﻭﻡ ﻫﺴﺘﻦ


ملت روانی هستن به قرعان
چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: 19:38 :: نويسنده : pls

  35
+
7
-
15
×
58
/
31
نه خير هر جور حساب ميكنم تو آدم بشو نيستي

سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 19:32 :: نويسنده : pls

 پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني 

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم 
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است 
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: 
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم 
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است 
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود 
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم 
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم! 
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است! 
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد 
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد!

پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران