|
خنده بازار بخند تا دنیا بهت بخنده...... :D درباره وبلاگ می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !! نويسندگان دیشب خسته بودم وسط حال ولو شدم ، خوابم برد، نصف شبی یه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم، جد و آبادم اومد جلو چشم!! افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن، قشنگ اینقد سرفه کردم که بنفش شدم! یکم که تونستم نفس بکشم تو اون تاریکی نگا بالا سرم کردم، دیدم بابام وایساده داره هر هر میخنده!! همینجوری، مات و خواب زده پرسیدم چیه؟!؟ چی شده؟؟ فک و فامیله داریم؟
پيوندها |
|||
|
|